شب آخر دوان دوان رفتم
تا ببینم به آخرین بارش
نرم نرمک زدم به در انگشت
کردم از خواب ناز بیدارش
شب مهتابی غم انگیزی
ماه آهسته در چمیدن بود
اندکی سرد و اندکی دلکش
باد پاییز در وزیدن بود
آمد آسیمه سر برون ز اتاق
لرز لرزان و مست و برهنه پای
گفت با ناله وار آوایی
راستی رای رفتن است ترای
مانده عریان برون ز جامه ی خواب
آن بر و بازوان و دوش سپید
و اندر آغوش ماهتاب خزان
از دم باد سر می لرزید
اشک سوزنده حلقه بسته به چشم
شرم بر گونه های سوزانش
تنگ بر گردنم حمایل کرد
ناگهان بازوان عریانش
لحظه ای دلبرانه ماند خموش
نگه خویش درنگاهم بست
آه دیدم که آن نگه می گفت
رشته ی وصل ما گسست گسست
گفتمش نازنین خداحافظ
لیک او خیره ماند وهیچ نگفت
موجی از گیسوان خود بگشود
و اندر آن رنج و درد را به نهفت
چهره ای روی چهره ای افتاد
طپش هر دو دل فزونتر شد
بازوانی فشرد و کرد رها
اشکی افتاد و چهره ای تر شد
"محمد علی اسلامی ندوشن "
دوستای عزیزم تا مدتی نیستم ...


