تبليغاتX
Beautifull _ For ever

 

 

آق منصور حق نظر  دوره صدارت وثوق الدوله [کابینه قرارداد 1919] گرفتار شد و نزدیک بود به سرنوشت دیگر یاغی های زمان مبتلا شود اما وقتی بعد از سقوط آن دولت  نجات یافت، سوراخ دعا را یافته بود،  خدمت  بزرگان می کرد و برای خودش  دستگاهی  به هم زده بود. جهال از او حساب می بردند به حساب آن بود که دیگر به قول همان روزگار لولهنگش آب بر می داشت، اگر احترامش می کردند برای این بود که میرآب های درخونگاه را به او سپردند. از همین راه زندگیش راه می رفت و زندگی نوچه ها و  لات و لوطی هایش تامین می شد. ورنه آق منصور عددی نبود، قد و قواره ای نداشت، پهلوانی نکرده بود، فقط می گفتند لوطی و فکر مردم است که آن هم بزودی یادش رفت.

پس عجب نبود اگر نسق گرفتن از آق منصور، منتهای آرزوی جوان های زورخانه رو بود و عشق لاتی ها.  در همین روزگار  اصغر آب منگل، یک روز سر راه آق منصور قد کشید. آن هم وقتی که آق منصور داشت برای نوچه ها رجز می خواند که فرمانفرما از من درس رعیتداری می گیرد و رضاخان بهم گفته کجائی آق منصور، یک سری به کاخ مرمر بزن بهش گفته ام کلبه پیرزن را به صد تا کاخ نمی دهیم. سرمست از این که عده ای از جوان ها زیر بازارچه پای صحبتش ایستاده اند و رهگذران بی سلام رد نمی شدند آق منصور داشت می گفت دیشب صاحب اختیار پیغام فرستاده بود که  آقا مستوفی الماللک  می فرمایند  اگر آق منصور نبود همه جای تهرون درخون بود، اما الان به همت آق منصور درخونگاه بهشت شده.

نوچه ها در نشئه این رجزها مست بودند که یک باره صدای اصغر آب منگل  بلند شد که گفت حالا که آق منصور نقاره زن سبیل شاه شده چرا تخت گیوه اش سه تاست، چرا تو گوش عین الله پینه دوز کوبیده که قدمو کوتاه نشون دادی، چرا حسن حاجی را که فقط تملق نمی گفت انداختین گوشه خندق، چرا  نان زیر کبابتو ضبط و ربط  نمی کنی که باعث بی حرمتی محل نشه... از این تندتر وهنی نمی شد به گنده لات شهر روا داشت. یک باره سی چهل نوچه لات دست به قمه شدند. اما کنایت های اصغر به بدجاهائی اشارت داشت، آق منصور که از کوتاهی قدش خیلی شکوه داشت با فاش شدن  سه تخته بودن گیوه اش، راستی دمغ شد. این رازی نبود که افشایش بی عقوبت بماند.

کلام  اصغر آب منگل هنوز در فضا بود که  امنیت پوشالی درخونگاه به هم ریخت، هیاهو بود و صدای الله اکبر از هر سو بلند، حسین شرخر تونتاب حمام گلشن که صدای بمی داشت از وحشت شروع کرد بر پشت بام حمام سنج زدن و وحشت انداختن. همه محل گوش شدند. اصغر و چند تا جوجه که باهاش بودند در این کوچه و آن پسکوچه به چنگ لات ها افتادند تن خونینشان به خانه رسید. یکی شان هم در خون غلتید و بی جان شد. تا یکی دو هفته ای هم لات ها سر شب عربده می زدند و هل من مبارز می طلبیدند.

دو سه روز بعدش درخونگاه باز آرام شد، و قصه به روزگار ماند.

سال ها بعد خبرنگار فضولی اصغر آب منگل را یافت، هنوز جای نیش چاقوها و کناره قمه بر دست و بالش بود. اما چون به حکایت رسید لبخندی محو صورت پرچینش را پوشاند و گفت ما جوانی کردیم اما آق منصور هم دیگر آق منصور نشد ها.

در بین حکایت هایش اصغر آب منگل می گفت آن شب ما لت و پار شدیم اما همان صبحش من که خونین تو جوب آب افتاده بودم، صدای یک رهگذر را شنیدم که نگفته ها می گفت. یعنی یک شبه اندازه اش آفتابی شد، رجزخوانی فرمانفرما از ما درس رعیت داری می گیرد، جایش را به سکوت اخم آلوده ای داد.

نقل است خود آق منصور سال ها بعد از وقعه درخونگاه گفته بود آن شب نفس بریدند بچه های من، فضول ها را به سزا رساندند و خاک مرگ پاشیدند بر سر محل، اما دو سه روز بعدش که من از کنار بازارچه می گذشتم، دیدم جز کسی سلامی نگفت. محبت از چشم ها رفته بود، احترام هم جا سنگین نمانده بود. فهمیدم روز ما به غروب رسیده، رفتم بلکه تو تکیه روضه سید الشهدا بشنوم  دلم باز شود، دیدم پسر بچه ای آمد و گفت آقامیر حالش خوب نیست امروز تکیه تعطیل است

 

مسعود بهنود

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:14 توسط Mahtab |



 
بنشین کنارِ آتشم تا باد بگذرد
خاکسترِ جوانی ی ناشاد بگذرد
 
                □ □ □
 
ای اَبر از کجای جهان، باز آمدی؟
باران! ببار! تا غمم با باد بگذرد
 
                □ □ □
 
اینگونه سخت وُ تلخ، دهان ِ مرا مبند!
بگذار از  گلوی ِ من، فریاد بگذرد
 
                □ □ □
 
ای عشق! صید ِ سبز ِ تو بوده ست این دلم
دردا اگر ز صید ِ خود، صیاد بگذرد
 
                □ □ □
 
نام ِ تو یادگار ِ گُل ِ گلشن ِ من ست
هرگز مباد نام تو از یاد بگذرد
 
                □ □ □
 
در هر نَفَس برای دل ِ من، قفس مساز
بگذار این پرنده ام آزاد بگذرد
 
                 □ □ □
 
دست ِ تو می نویسدم خطاط ِ خوب ِ عشق!
شادا اگر ز دیده ی استاد بگذرد
 
                □ □ □
 
شیرین ِ روزگار نمیخواهد بعد ازین
یک ذرّه از طراوت ِ فرهاد بگذرد
 
                □ □ □
 
هرچند مرگ ِ برگ، سرودت کبود کرد
باور کن! این زمانه ی بیداد بگذرد
 

رضا مقصدی

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:18 توسط Mahtab |


 

چنين حکايت کنند که در روزگاران قديم نره خری با ماچه خری نرد عشق می باخت و داستان دلدادگی آنها نُقل محافل بود.نره خر در انديشه بود که زوجه ای مرغوب اختيار کند. سر انجام مادر خويش را مجبورکرد که به خواستگاری ماچه خر همسايه برود. مادر که پاردُمش از گردش روزگارساييده شده بود به اوگفت : الاغ جان ، برای ازدواج بايد مغز خر و دل شير داشت،می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی بيم دارم. نره خر که از عطر يونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد : مادرجان به خود بيم راه مده ، هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، ديگر نگران چه هستی ، اکنون آنچه می توانی در حق اين خرترين انجام بده که يار چشم انتظار است و رقيب بسيار..
سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به ميمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی سرشار از خريت آنها آغاز گرديد و اينک ادامه ماجرا...

 

چون که شد صيغه عاقد جاری                    هر دو گشتند خر يک گاری
بعد آن وصلت خوب و خَرَکی                       هردو خوشحال وليکن اَلَکی
هر دو خرکيف ازين وصلت پاک                    روز وشب غلت زنان در دل خاک
نرّه خر بود پی ماچۀ خويش                        آخورش چال ، علف اندر پيش
ماچه خر با ادب و طنّازی                            داشت می داد خرک را بازی
بُرد سم های جلو را به فراز                        پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز


گفت به به چه خر رعنايی                          مُردم از بی کَسی و تنهايی
يک طويله خری ای شوهر من                     تو کجا بوده ای ای دلبر من
بين خرها نبود عين تو خر                            آمدی نزد خودم بی سر خر
نه بود مادر تو در بر من                               نه بود خواهر تو سرخر من
چون جدا گشتی از آن جمع خران                 کور شد چشم همه ماچه خران
بعد ازين در چمن و سبزه و باغ                     نيست غير از من و تو هيچ الاغ


يونجه زاريست در اين دشت بغل                   ببر آنجا تو مرا ماه عسل
زود می پوش کنون پالون نو                          پُر بکن توبره از يونجه و جو
باز شد نيش خر از خوشحالی                      گفت به به چه قشنگ و عالی
عرعری کرد به آواز بلند                                هردو از فرط خريّت خرسند
ماچه خر بود پر از باد غرور                            که عجب نره خری کرده به تور
بعد ماه عسل و گشت و گذار                        نره خر گشت روان در پی کار
شغل او کارگر خرّاطی                                  گاه می رفت پی الواطی


نره خر چون خرش از پل رد شد                     با زن خويش شديداً بد شد
عرعر و جفتک او گشت فزون                         دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون
ماچه خر گشت، بسی دل نگران                    چه کند با ستم نرّه خران
مادرش گفت کنون در خطری                         زود آور به سرش کره خری
ميخ خود گر تو نکوبی عقبی                         مگر از بيخ تو جانا عربی
ماچه خر حرف ننه باور کرد                             پالون تاپ لِسَش دربر کرد


دلبری کرد به صد مکر و فسون                        ماچه خر ليلی و شوهر مجنون
بعد چندی شکمش باد نمود                          از بد حادثه فرياد نمود
گشت آبستن و زاييد خری                             شد اضافه به جهان کره خری
نره خر ديد که افتاده به دام                            جفتک خويش بيافزود مدام
ماچه خر داد ز کف صبر و شکيب                      در طويله تک و تنها و غريب
يک طرف کره خری در آغوش                          بار يک نره خری هم بر دوش


گشت بيچاره، چو اين کاره نبود                        جز طلاق از خرنر چاره نبود
کرد افسارو طنابش پاره                                 شد جدا ماچه خر بيچاره
تازه فهميد که آزادی چيست                           درجهان خرمی و شادی چيست
ديگر او خر نشود بيهوده                                  تازه او گشته کمی آسوده
هرکه يک بار شود خر، کافيست                       بيش از آن احمقی و علافيست
مغز خر خورده هرآنکس که دوبار                       با خری باز نهد قول و قرار
گفتم اين قصه که خرهای جوان                        پند گيرند ز ما کهنه خران

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:4 توسط Mahtab |


 

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)،Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

  شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید.نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستندو به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سالبگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

  زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید..

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- حتی بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:35 توسط Mahtab |


 

 

سلام به تمام دوستان عزیزم

سال نو همگی پیشاپیش مبارک

برای همتون آرزو می کنم که سالی شاد و خوب داشته باشید و به تمام آرزوهای

ریز و درشتتون برسین ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:49 توسط Mahtab |